
سی و دو سالم است. تنها در خانهام زندگی میکنم. امروز احساس بدبختی میکنم. یک کبوتر دیشب در بالکن خانهام نشست و امروز مردهاست! دلش را ندارم بروم و جنازهاش را بردارم. اصلاً کار من نیست. از صبح به کل زندگیام فکر کردم. به کاشها و اگرها. به اینکه چرا من اینجا تنها هستم. چرا باید یک کبوتر مرده در بالکن، مرا از کار و زندگی بیندازد. چرا هر اتفاق کوچکی به اندازهی ضربهی آخر، درد دارد و آزار دهنده است. همۀ اینها از کی و کجا شروع شد؟ جز من مسبب دیگری هم دارد؟این کبوتر هم احتمالاً به این فکر میکرد که بگذار در ...
ادامه مطلب
وقتی به این وبلاگ سر میزنم، فقط در حال مقایسه کردن خودم هستم: منِ قدیم با این منِ جدید!آن دختر سرکش و سرخوش قدیم حالا مشغول مقاله نوشتن است. هنوز هم روی حرف خودم نمیمانم. هیجان تصمیم گرفتن و به نتیجه رسیدن دست و پاهایم را سست میکند و اجازهی حرکت را از من میگیرد. برای این مقاله هم همین اتفاق دارد میافتد. از زمانبندی عقب ماندهام و هیجان زیاد جلوی دست و پایم را گرفته است.امیدوارم بتوانم زودتر تمامش کنم و حس رضایت از خودم داشته باشم. + شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۸ AT |&...
ادامه مطلب
یادت باشد:- اگر درس نمیخوانند، بیهدف و مشکلدار نیستند- خودت هم درس نخواندی! خودت هم به لطف و محبت و وصیت و نصیحت معلمها گوش نکردی. - خودت هم یادم میرفتم(مطالب خیلی مهم را حتی)-بچهاند! منطقشان، طرز فکرشان، جهانبینیشان... همه چیز بچهگانهست-قضاوتشان نکن. برچسب نزن. - عصبانی نشو. تحقیر نکن. بعضی معلمها همهی اینها را یادشان میرود. با بالا رفتن سن طبیعی ست. نوشتم که یادم بماند. هزارجا نوشتم که تا سالهای سال یادم بماند.من بزرگ میشم، میانسال و پیر میشوم اما مخاطبم همچنان 15 ساله است. او با من بزرگ نمی ش...
ادامه مطلب
فعالیتهای این روزهایم را باید ده سال پیش انجام میدادم؛ اما این دلیل نمیشود پا پس بکشم.خیلی دورم از جایی که باید باشم. میرسم... + شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۱ AT | بخوانید...
ادامه مطلب
من عاشق اینم ک از پنجره ی کلاس های طبقه دو و سه دانشگاه!همین طوری ی ی ی ی ی به دانشجووها نگاه کنم!که اون پایین دارند راه xa0میروند،حرف می زنند!می خندند!سیگار می کشند!و مقنعه شان را درست می کنند!و یا تیک(!)می زنند!و یا از نفر سوم خوششان نمی آید!و یا دید(!)می زنند!واقعا از بالا دیدن حس خووبی دارد!خوش بحال خدا!چقدر بخندد! ...
ادامه مطلب
راستش به این نتیجه رسیدم!(همه رسیدند یا می رسند!).ک همه فقط به فکر منافع خود هستند!تحت هر شرایطی!این روزها از تک تک بچه های دانشگاه متنفرم!از کسانی که تا کار دارند و جزوه می خواهند،من می شوم "عاطفه ج...
ادامه مطلب
- اوه!محبوب من!آخر تو را چ می شود؟+گور بابای من !برو خوتو نژات بده زن!همانقدر ناجور، ک آن پدر پیر دوست داشتنی!آرام و شمرده از یک خیابان سربالایی ، بالا می رفت!و با لهجه زیبای شمالی-ئشxa0از من ساعت را پرسید:- عزیــز،ساعتت چنده؟+یک ربع به ده..و سرعت راه رفتنش بیشتر شد!نفس نفس نفس نفس نفس.....نفس کم نیاری پدر جان!همانقدر ناجور ک پیر زنی با پرونده های بیمارستانش!لنگان لنگان!به سمت اتوبوس آمدو از من پرسید:+نوبنیاده؟-نه.اختیاره،ولی از میدون نوبنیاد رد می شه!+کرایه ش چنده؟-دیویست تومن+نه،نوبنیاد صد توم...
ادامه مطلب